درنگي در شعر مذهبي و عاشورايي قسمت پنجم، عصر تيموري و صفوي منبع : آوا-کابل |
|
 محمد کاظم کاظمی |
در اوايل قرن دهم هجري پديدهاي ديگر ظهور كرد كه به شعر ولايي فارسي هويتي تازه بخشيد و آن، چيزي نبود جز تشكيل سلسلة حكومتي صفوي به دست شاهاسماعيل صفوي، آن پادشاه جوان، شجاع و متشرّع.
هر شام، سرخياي كه بر اين نيلگون سماست
گردي ز قتلگاه شهيدان كربلاست
زين درد، ساكنان فلك در مصيبتاند
بر گرية ملائكه، خون شفق گواست
بينور گشته از دم شمشير كين شام
شمعي كز او چراغ سحرگاه را ضياست
آن به كه جا كنيم در آب سرشك خويش
زينگونه آتشي كه از اين غم به جان ماست
شد جامهاش كبود جهان را از آسمان
عالَم براي آل نبي تعزيتسراست
آن سر كه بود تاج كرامت بر او، چرا
در خون چون آفتاب به شام از بدن جداست؟
شاهي كه آب خضر از او گشت جانفزا
لبتشنه داده جان به بيابان كجا رواست؟
آنچه خوانديد، چند بيت بود از قصيدة نظام استرابادي شاعر قرن نهم هجري در سوگ شهيدان كربلا، و ما آن را به اين مناسبت برگزيديم كه سلسلة بحثهاي شعر مذهبي و شعر عاشورايي، به دورة تيموري و صفوي يعني قرنهاي نهم تا دوازدهم هجري رسيده است.
با هجوم مغولان به سرزمينهاي كنوني فارسيزبانان در قرن هفتم هجري، يك سلسله تحولات در فرهنگ و اجتماع اين منطقه پديد آمد كه بر ادبيات نيز تأثير گذاشت. سقوط سلسلههاي حكومتي همچون خوارزمشاهيان و سلجوقيان و نيز فروپاشي حكومت عباسي بغداد، شعر درباري را نيز كمابيش از رونق انداخت و زمينه براي مفاهيم ديگري همچون عرفان و تصوّف بيشتر فراهم شد.
از سوي ديگر، با شكستن سلطة آهنين اين حكومتها، استبداد مذهبي حاكم در قرنهاي پنجم تا هفتم نيز كاهش يافت و پيروان مذاهب مختلف، مجال اظهار وجود بيشتري پيدا كردند.
با تشكيل دولت تيموري به دست فرزندان و فرزندزادگان امير تيمور كورگاني، اين آزادي مذهبي افزايش يافت، چون آنها نوعي تساهل و آزادانديشي را در سلوك خويش حاكم كردند كه پيش از اين كمتر سابقه داشت. دكتر ذبيحالله صفا در كتاب تاريخ ادبيات خويش، چنين اظهار نظر ميكند: «اگرچه پادشاهان و شاهزادگان تيموري، خود بر مذهب حنفي بودند، اما تصور نميرود كه معتقدان ساير مذاهب سنت و شيعيان را به پيروي از مذهب خود مجبور كردهباشند و حتي قرينههايي موجود است كه از آزادمنشي و آزادانديشي برخي از شاهان و شاهزادگان در امر مذهب حكايت دارد.»
پس عجيب نبود اگر در دوران تيموريان، شاعران و نويسندگاني بيتعصّب، آزادانديش و علاقهمند به اهل بيت ظهور كنند، همچون مولانا نورالدين عبدالرحمان جامي و ملاّ حسين واعظ كاشفي.
شخصيت واعظ كاشفي، براي بحث ما اهميتي ويژه دارد، چون او مؤلف يكي از مشهورترين كتابهاي مرثيه و منقبت اهل بيت در تاريخ اسلام است، يعني كتاب روضةالشهدا.
اين دانشمند بزرگ، از اهالي بيهق سبزوار بوده است، يعني خاستگاه ابوالفضل بيهقي مورخ مشهور. او به خاطر صداي دلنشين و مهارتي كه در وعظ و خطابه داشت، به زودي مشهور شد و از سبزوار، به هرات يعني تختگاه تيموريان آمد و با عبدالرحمان جامي آشنا شد. شايد به واسطة همين آشنايي بود كه به سلك متصوفان سلسلة نقشبندي درآمد، كه جامي نيز از هواداران اين سلسله بود.
واعظ كاشفي آن قدر در وعظ و خطابه مشهور شد كه در چند مسجد و مدرسة مشهور آن زمان همچون مسجد جامع و مدرسة سلطاني و دارالسيادة سلطاني بر منبر ميرفت و تا آخر عمر بدين خدمت اشتغال داشت. شادروان استاد خليلالله خليلي در كتاب «آثار هرات» دربارة اين خطيب مشهور، چنين ميگويد: «واعظ كاشفي به قول اميرعليشير نوايي از اسفزار است و در شهر هرات تربيه يافته. تقريباً بيست سال آخر عمر خود را به امر معروف در اين سرزمين مشغوف بوده، گاهي در مسجد جامع و گاهي در سر چهارسو و گاهي هم به مدرسة نظاميه اهالي هرات به راه اصلاح و صواب و اكتساب ترقيات مرجع و مآب دعوت ميفرمود.
مولانا حسين واعظ در علم نجوم و انشأ چنان قدرت داشت كه هيچ كس با او برابري كرده نميتوانست. مواعظ و وصايا را هم به زباني ادا ميفرمود كه با او كسي به آن سوز و تأثير و آن جامعيت كلمات و آن زرنگي آهنگ و صدا همپايه نميگرديد. و الحق حضرت مولانا خواه در نظم و خواه در نثر قلم جادوطراز و قريحة سحرانبازي داشته و يكي از نوابغ علما و مقتدرين موشكافان ادبي هرات به شمار ميروند. آثار قلميشان در هر شعبه با يك صورت و صداي زنده عالم اسلام را فرا گرفته و بارها به طبع رسيده است.»
اما كتاب معروف او كه تا كنون نام آن در ميان مردم برجاي مانده است، روضةالشهدا است كه در ذكر مصيبت اهل بيت و واقعة كربلا نوشته شده است. اين كتاب آن قدر اعتبار يافت كه خواندنش در همة محافل تعزيت شهداي كربلا رواج يافت، به گونهاي كه نام «روضهخواني» كه اينك به اين محافل داده ميشود، از همين كتاب باقي مانده است.
گفتيم كه عوامل مختلفي سبب شد كه در اين دوره، مذهبيسرايي در كنار ديگر اشكال شعر فارسي موقعيتي خاص پيدا كند و بعضي از اراتمندان اهل بيت به سرودن شعرهاي مدح و منقبت مشهور شوند. از جملة اين شاعران، ابن حسام خوافي است.
ابن حسام خوافي كه به ابنحسام خوسفي نيز مشهور است، دهقاني زاهد از مردم خوسف خراسان بوده است. او كه از عالمان دين بود و بر فنون ادب تسلّط داشت، در سلوك شاعري خويش از مدح و ستايش امرا و حاكمان عصر پرهيز كرد و به حمد و ستايش خداوند و نعت پيامبر و منقبت ائمه پرداخت. البته در كنار اينها، شعرهايي نيز در زهد و تقوي و پند و حكمت دارد. او را ميتوان يك شاعر صرفاً مذهبي به شمار آورد.
اين شاعر، همچنان منظومهاي دارد با عنوان «خاوراننامه» كه در آن به ذكر جنگهاي حضرت علي عليهالسلام در سرزمين خاوران پرداخته است. اين كتاب از روي يك كتاب عربي، به نظم فارسي سروده شده است.
در اوايل قرن دهم هجري پديدهاي ديگر ظهور كرد كه به شعر ولايي فارسي هويتي تازه بخشيد و آن، چيزي نبود جز تشكيل سلسلة حكومتي صفوي به دست شاهاسماعيل صفوي، آن پادشاه جوان، شجاع و متشرّع.
صفويان در اصل، يك خانوادة روحاني و اهل طريقت بودند كه نسب به شيخ صفيالدين اردبيلي ميبردند. اينان با اعتقادي شديد و تعصّبآميز كه به تشيّع داشتند، يك سلسله حكومتي شيعي را بنياد نهادند. پس بيجهت نيست كه گفته شود مهمترين انگيزه و دستاويز براي اين پادشاهان در حكومتكردن و فتوحات، علايق مذهبي بوده است تا گرايشهاي قومي و زباني.
شاهان صفوي در اصل تركزبان بودند و چندان عنايتي به شعر و ادب فارسي نداشتند. از سويي ديگر، جهانگشايي و درگيريهاي داخلي و بيروني، به آنها چندان مجال ادبپروري نميداد. آنان همچنان به خاطر گرايش شديد مذهبي خويش، بيشتر به پرورش و حمايت علماي دين همّت ميكردند و به همين لحاظ، دورة آنان ظهور دانشمندان بزرگي همچون شيخ بهايي، ميرداماد، مير فِنْدِرِسكي و صدرالمتألهين شيرازي را با خود داشت. صفويان، همچنان به خوشنويسي، تذهيب، كاشيكاري، معماري و ديگر هنرهاي تجسّمي علاقه داشتند و به همين لحاظ، آثار بسياري از اين هنرها از روزگار صفوي باقي مانده است.
چنين بود كه در عصر صفويان هم علوم ديني رشد بسياري كرد و هم هنرهاي ظريفه. ولي شعر و ادبيات در دربار آنان چندان خريداري نداشت و بسياري از شاعران بزرگ آن روزگار، به ويژه آنان كه در پي يك دربار غني و ادبدوست ميگشتند، اين سرزمين را ترك كردند و به هندوستان رفتند، يعني تختگاه كورگانيان هند.
اما سياست مذهبي صفويان، لاجرم نوعي خاص از شعر را به خوبي حمايت ميكرد و آن، شعر مذهبي بود كه موضوع بحث ماست. مشهور است كه محتشم كاشاني شاعر بزرگ آن روزگار، مديحهاي در ستايش شاه طهماسب اول صفوي نوشت، ولي شاه صفوي بر خلاف سلاطين قبل كه به اين چيزها علاقه داشتند، از شاعر خواست كه به جاي مدايح سلطاني، مراثي و مناقب اهل بيت را به نظم آورد، و ميگويند همين امر، موجب سرايش تركيببند مشهور محتشم در سوگ شهداي كربلا شد.
چنين بود كه به نسبت ديگر گونههاي شعر فارسي، شعر مذهبي و ولايي رونقي بيسابقه يافت و شاعران بسياري به مرثيه و منقبت اهل بيت مشهور شدند. ولي اين واقعيت را نبايد انكار كرد كه بسياري از اين شعرهاي مذهبي، سطحي و كمبهره از معارف دين بود.
ما در قسمتهاي پيش، از نوعي شعر مذهبي ياد كرديم كه در ظاهر، به مناسبت خاصي سروده نميشد و در منقبت فردي خاص هم نبود، ولي شاعر در آن خود را به بيان معارف دين و شرح آيات و احاديث ملزم ميكرد. آثار سنايي غزنوي و مولاناي بلخي، نمونههايي برجسته از اين گونه شعر هستند.
ولي در شعر صفوي قضيه برعكس است، يعني شاعران ميكوشند كه براي همه مناسبتهاي مذهبي و براي همه ائمة دين شعر بگويند، ولي اين شعرها آنقدرها از پشتوانة فكري محكمي برخوردار نيست و نميتوان همانند شعر سنايي و ناصر خسرو و ديگران، از آنها چيزي ياد گرفت و با گوهر دين آشنا شد.
حتي گاهي توصيفها و تشبيههايي كه در اين شعرها براي ائمه به چشم ميخورد، همانند سخناني است كه براي شاهان گفته ميشود و در اينجا فقط جاي ممدوح عوض شده است. يعني مثلاً شاعر اين عصر، حضرت اميرالمؤمنين را چنان توصيف ميكند كه شاعر دورة غزنوي، محمود غزنوي را توصيف ميكرد.
به اين لحاظ، اگر در پي يافتن گوهر دين و تعليمات ديني در شعر اين دوره باشيم، بسيار دست پر بر نخواهيم گشت، مگر در شعر عالمان ديني همچون شيخ بهايي و ميرداماد كه آن هم غالباً با اصطلاحات فلسفي و واژگان عربي همراه است و رنگ و بويي كاملاً عالمانه دارد. قصيدة مشهور ميرفندرسكي دربارة انديشة افلاطوني، نمونهاي بارز براي اين گونه شعر است:
چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستي
صورتي در زير دارد هرچه در بالاستي
صورت زيرين اگر با نردبان معرفت
بررود بالا، همان با اصل خود يكتاستي
اين سخن را درنيابد هيچ فهم ظاهري
گر ابونصرستي و گر بوعلي سيناستي
جان اگر نه عارضاستي زير اين چرخ كهن،
اين بدنها نيز دايم زنده و برپاستي
هرچه عارض باشد، آن را جوهري باشد نخست
عقل بر اين دعوي ما شاهدي گوياستي
گفتيم كه مضمون و محتواي اصلي شعر مدح و منقبت در شعر قبل از صفوي را ستايش ائمه، به ويژه حضرت امير المؤمنين علي عليهالسلام تشكيل ميدهد و در آن دورهها، ما شعرهاي بسياري كه خاص براي واقعة كربلا سروده شدهباشند، سراغ نداريم. آثاري همچون قصيدة سيف فرغاني در سوگ سيدالشهدا، بسيار انگشتشمار و اندك هستند. پرداختن اغلب شاعران ما به اين موضوع، بسيار گذرا و اشارهوار بوده است.
در دورة صفوي، وضعيت فرق ميكند و يكي از مضاميني كه در اين عصر رواج بسيار مييابد و شعرهاي خوبي در آن سروده ميشود، سوگ و مرثية شهداي كربلاست. شواهد تاريخي حكايت ميكند كه در روزگار صفوي، محافل عزاداري براي شهداي كربلا رونق بسياري داشته و وجود اين محافل، نياز به شاعران مرثيهسرا را نيز افزايش ميدهد. چنين است كه تركيببند محتشم سروده ميشود و بسيار شعرهاي ديگر به تقليد از آن نيز پديد ميآيد.
پرداختن تفصيلي به شعر محتشم و مرثيههاي ديگر شاعران آن عصر، در اين مجال نميگنجد و بايد شما را حواله دهيم به قسمت بعد كه در آن، به تفصيل به اين مشهورترين سوگسرودة دورة صفوي و ديگر شعرهاي برجستة آن دوران، خواهيم پرداخت.
اين قسمت را با بخشي از يك قصيدة كاتبي نيشابوري شاعر دورة تيموري به پايان ميرسانيم كه شعري است زيبا و احساسبرانگيز.
اين سرخي شفق كه بر اين چرخِ بيوفاست
هر شام، عكس خون شهيدان كربلاست
از مرقد مرصّع شهزاده لمعهاي است
صندوق آسمان كه پُر از درّ بيبهاست
اي دل! محرّم است، اگر محرمي، بنال
كز آه و ناله، نُه حرم چرخ پُرصداست
تنها نه خضر داشت چو ماهي دلِ تپان
آب حيات نيز سيهروي زين عزاست
بر خواب چون شكوفه روا كي بود سري
كو ميوة دل چمنآراي مصطفاست
آن خس كه رودِ بحر كرم را نداد آب
يك آب خوش نخورد، به بيآبي آشناست
رود علي است تشنه و ما را براي او
درياست چشم و هر مژه برتر ز چشمهاست
ادامه دارد...........
نویسنده:محمدكاظم كاظمي
کد مطلب : ۱۵۳۸۳