سناریوی 11 سپتامبر؛ خودزنی برای اشغال افغانستان
با آنالیز حادثهٔ ۱۱ سپتامبر و با راستیآزمایی واقعه، قریب به اکثر تحلیلگران سیاسی، نظامی و امنیتی دنیا به این باور رسیدهاند که رویداد برجهای دوگانهٔ تجاری در نیویورک از سوی سازمانهای امنیتی و اطلاعاتی ایالات متحده طی یک سناریوی پیچیده طراحی و توسط دولت این کشور انجام گرفته است.
برای تثبیت این تحلیلها، مستندات وافری از سوی کارشناسان و محققین حادثه منعکس و منتشر شده که اگر بخواهیم به همهٔ آن مدارک و شواهد بپردازیم اطالهٔ سخن بهوجود خواهد آمد. بنابراین دوستانی که مایلاند بر زوایای پنهان سناریو و پیچیدگیهای طرح واقف شوند، توصیه میشود تا فیلمی را که آقای «آرت اولیویر» تحت عنوان «عملیات ترور» جهت روشنگری حادثهٔ یازدهم سپتامبر روایت نموده است، مشاهده کنند؛ در این فیلم بهخوبی نشان داده میشود که امریکا به بهانهٔ اعلان جنگ علیه افغانستان دست به چنین خودزنی زده است.
پروژه جدید: «عملیات مشترک ضدتروریسم»
در این اواخر، با شکست پروژههای جنگافروزانهٔ امریکا در برابر چین، روسیه و ایران، زمزمههایی از سوی شخصیتهای وابسته به امریکا دربارهٔ بازگشت ایالات متحده به پایگاه نظامی بگرام افغانستان به گوش میرسد. تحلیلگران عرصهٔ سیاست، کلیدواژهٔ «عملیات مشترک ضدتروریسم» را بهعنوان بهانهٔ بازاشغال تلقی کردهاند.
تضاد با ماهیت امارت اسلامی
اما آنچه پرواضح است این است که استفاده از مبارزه با تروریسم بهعنوان ابزار جهت بازاشغال بگرام توسط امریکا، با توجه به جایگاه این پایگاه بهعنوان نماد استقلال و قدرت افغانستان، ناممکن بهنظر میرسد؛ چون بازگشت امریکاییها چه نظامی و چه غیرنظامی به افغانستان، نهتنها با اصل و ماهیت وجودی امارت اسلامی در تضاد است، بلکه بیشک استقلالیت، اعتبار و رویکرد و روحیهٔ بیش از سه دههٔ مبارزه با اشغال خارجی را خدشهدار خواهد نمود و مورد بازپرس قرار خواهد گرفت.
در این میان زلمی خلیلزاد تلاش نموده تا نگرانیهای بازگشت امریکا به افغانستان را کمرنگ نشان دهد و حساسیتها را تا اندازهای مدیریت کند. اما بهنظر میرسد که حاکمیت فعلی کشور در این مرحله از فرایند مبارزاتی خود با یک آزمون بزرگ روبهرو شده است: باید بین حفظ استقلال واقعی و پذیرش فشارهای امریکا یک گزینه را انتخاب و آن را استمرار بخشد.
تناقض در روایت تروریسم و صلح
قضیهٔ سناریوی مبارزه با تروریسم زمانی جالبتر میشود که جریانها، نهادها و حتی حکومتهایی که تحت سلطه و هژمونی امریکا قرار دارند و دست به هر نوع جنایات ضدبشری و انسانی میزنند، صلحطلب معرفی شوند؛ اما کشورهایی که از استقلال، تمامیت ارضی، شئونات دینی و ارزشهای اعتقادیشان دفاع و صیانت کنند، تروریست تلقی گردند.
بهطور نمونه، ترامپ طی یک نشست خبری مشترک با بوریس استارمر، نخستوزیر بریتانیا گفته است: «ما در تلاش برای بازپسگیری بگرام هستیم... یکی از دلایلی که میخواهیم آن را پس بگیریم این است که بگرام تقریباً یک ساعت با جایی که چین سلاحهای هستهایاش را میسازد فاصله دارد.» وی همچنین اشاره کرده که در حال مذاکره با امارت اسلامی بر سر این موضوع است که آیا ایالات متحده بتواند از بگرام بهعنوان نقطهٔ پرتاب (launch point) برای عملیات ضدتروریسم استفاده کند یا نه.
خوب بهنظر میرسد که سازمان یا اتحادیهای متشکل از ممالک آزادمنش و استکبارستیز موضوعیت ندارد که در پای میز مذاکره از نمایندگان امریکا سوال کند: اگر داشتن سلاح هستهای نامطلوب است؛ چرا شما نهتنها سلاح هستهای دارید، بلکه استفاده هم کردهاید!؟
پرداختن به مسئلهٔ درگیریهای چین و امریکا یا روسیه و ایران از حوصلهٔ این نوشتار خارج است و طرح بحث دیگری را میطلبد. اما بر اساس منابع خبری معتبر، نشریهٔ وال استریت ژورنال گزارش داده که مقامات آمریکایی در مذاکرات با حاکمیت فعلی افغانستان دربارهٔ امکان استفادهٔ نظامی از بگرام برای انجام عملیات ضدتروریسم هستند.
ابرازهای امریکا برای فریب عمومی
شایان ذکر است که چرایی طرح سناریوهایی مثل خلق حادثهٔ ۱۱ سپتامبر و عملیات مشترک ضدتروریستی را اندکی بیشتر بگشاییم؛ و آن اینکه چرا امریکا همیشه برای رسیدن به اهدافش از هر وسیلهٔ ممکن اما نامشروع استفاده میکند. باوجودیکه خودزنی یازدهم سپتامبر و یا مبارزه با گروهکهای دستساز خود امروز نمیتواند طرحی کارآمد و قابل اجرا باشد، زیرا هردوی این دو طرح اثرگذاری و مقبولیت عوامفریبی خود را از دست دادهاند و جامعهٔ بشری بارها از این تاکتیکها متضرر شده و بر آن واقف گشته است.
اما بهنظر میرسد که دستگاه نظریهپردازان استراتژیک رژیم استکباری روی چند مورد حساب باز کردهاند:
۱- فراموشی تودهها و ضعف حافظهٔ تاریخی بشر: تئوریسینهای کاخ سفید و پنتاگون مبتنی بر ویژگی فراموشکاری انسانها احتمالاً بر این باورند که اکثریت مردم را با تطمیع، ترغیب و تهییج از طریق ساختن مالهای بزرگ تجاری جهت ارضای شهوتهایشان میتوان سرگرم نمود؛ و با ترویج و فراهمسازی بسترهای تخلیهٔ هیجانات جوانان از طریق راهاندازی و ساختن ورزشگاههای بزرگ، آنان را مصروف ساخت.
۲- داشتن قدرت جنگ نرم: امروز رسانههای حاکم بر جوامع بشری تحت سلطه و مدیریت رژیم استکباری امریکا و فرزند نامشروع آن، رژیم صهیونی غاصب، است. شیطان بزرگ احتمالاً روی جهتدهی جامعه توسط رسانههای خود نیز حساب باز نموده و قطعا در روایتگریها جای ظالم و مظلوم و قاتل و مقتول را تبدیل خواهد نمود.
۳- ضعف اقتصادی، نظامی و عدم اتحاد میان دولت و ملت افغانستان: اگر امریکا قادر به اغفال جامعه و مردم گردد—که اکثریت را متحیر ترقی و پیشرفت تکنولوژی غرب ساختهاند—بهسادگی میتواند از چالشهای اجتماعیِ موجود در کشور ما بهعنوان اهرم فشار علیه حاکمیت و استقلال افغانستان استفاده کند، و با تعمیق شکافها میان مردم و دولت زمینهٔ تسلیم شدن حکومت فعلی را مهیا سازد.
مبنای فکری جهانخواری امریکا
اما سوال اینجاست که روحیهٔ جهانخواری، فزونطلبی و برتریجویی ایالات متحده امریکا و تفکر صهیونیت بر چه مبنایی استوار است؟
در پاسخ میتوان بحث ادامهٔ حیات این رژیم هژمونی را برای بقای آن مطرح کرد که البته اندیشمندان پسین یهود نیز مبنای همهٔ شرارتآفرینیهای امریکا در دنیا را بر اساس همین قاعدهٔ «بقا» موضوعیت دادهاند.
بهطور نمونه، یووال نوح هراری، متفکر معاصر و تاریخدان یهود، در کتاب «انسان خردمند» خود اذعان داشته که اگر در دنیای جنگ قدرتها ضعیف باشیم محکوم به فنا هستیم و اگر قوی باشیم نهتنها بقا خواهیم داشت بلکه توسعه و گسترده خواهیم شد بهگونهای که همهٔ دنیا را تسخیر نماییم.
اینکه به گفتهٔ او چگونه قوی شویم و با چه اسبابی بر همهٔ دنیا مستولی شویم و از چه محدودیتهایی باید عبور کنیم بحثی دیگر است؛ اما صرفاً اشاراتی میکنیم بر باور وی در رابطه با انکار حقوق بشر، اصل عدالت، کرامت انسانی، دین و اخلاق انسانی؛ امثالِ این نظریهٔ آقای هراری با نفی این مسائل، ابتناء تجاوزات، تخاصمات و طغیانگریهای دکترین جهانخواری نظام استکباری امریکا را توجیه مینماید.
با توجه به مسئلهٔ ادامهٔ حیات و بقای رژیم استکباری و مبتنی بر استراتژیِ «هرجایی از دنیا که تهدیدی برای بقای آنان محتمل باشد باید در نطفه خنثی شود»، حملات نظامی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و رسانهای علیه آن نقطه را روی دست میگیرند. اما در عصر کنونی، طبق تحقیقات انجامشده، برای ادامهٔ حیات صرفاً از میان برداشتن تهدیدات کافی نیست؛ بلکه قبل از تهاجم علیه دشمن باید از منابع کافی حیاتی برخوردار بود. در چشمانداز فعلی کشورها، دستیابی به دو عنصر مهم و حیاتی—اطلاعات و داده و ذخایر انرژی—ضروری است.
بر همین مبنا، امریکا که ماهیت وجودیاش غارت منابع طبیعی و نیروی انسانی سایر کشورها تلقی میشود، طبیعتاً خود را مغز زمین فرض نموده و بهدنبال کنترل اطلاعاتی کشورهای جهان است.
نتیجهگیری: هزینه دوستی با امریکا
طرح سناریویی «عملیات مشترک ضدتروریستی» در ادامهٔ پروژهٔ بهانهسازی جهت بازاشغال بگرام، نهتنها بهمنظور مهار، تحت فشار و نظارت قرار دادن رقبای منطقهای امریکا مطرح است؛ بلکه در پشت اهداف تصمیمات این رژیم استکباری بهشدت موضوع دسترسی بر ذخایر طبیعی جهان و کنترل و مدیریت اطلاعاتی نیز اهمیت دارد. ازاینرو به باور نویسنده، با توجه به گذشتهٔ سیاه ایالات متحده، دوستی با امریکا هزینهدارتر از دشمنی با اوست. تشخیص و انتخاب درست، استقامت و استمرار مسیر مبارزه و مجاهده در راه صیانت از ارزشهای دینی و حفظ استقلال کشور تکلیفی است که در شرایط کنونی بر دوش امارت اسلامی موکّل شده است.
به امید اینکه دستگاه تصمیمگیری حکومت کنونی کشور از این پیچ مهم تاریخی سربلند بیرون آید.
فاعتِبِروا یا اولوالابصار