تاریخ انتشار :دوشنبه ۱۲ اسد ۱۴۰۵ ساعت ۱۸:۴۷
کد مطلب : 362374

به قربان قدم‌های جابر

عبدالبصیر یوسفی‌نژاد
به قربان قدم‌های جابر
مهتاب در میانۀ آسمان نشسته بود و نیمه‌شب شرعی فرا رسیده بود. نور مهتاب از کلکین به درون اتاق می‌تابید و فضا را روشن کرده بود. لباس سفید و محاسن سپید پیر فرزانه نیز بر این روشنایی افزوده بود.
اندکی از نیمه‌شب گذشته بود که پیر فرزانه از خواب شیرین بیدار شد. با آرامی دست بر دیوار نهاد، برخاست و خود را برای طهارت، وضو، نماز تهجّد و سپس نماز صبح آماده کرد.
پس از سجدۀ شکر، جانماز را جمع کرد و با صدایی آرام، اما آمیخته به شوقی غریب گفت:
«عتیه... عتیه... برخیز، نماز از دست نرود. چیزی به روشن شدن صبح نمانده است. امروز نمی‌دانم چرا دلم بی‌قرار است. هوای زیارت شهدا بر سرم زده. با هم به زیارت شهدای دشت کربلا می‌رویم.»
عتیه، غلام وفادار و همدل جابر، از جا برخاست و خود را برای نماز صبح آماده کرد.
 
پیش از طلوع اربعین
با نخستین پرتوهای خورشید، هر دو از خانه بیرون شدند و به سوی زیارت شهدا راه افتادند. پیر فرزانه همچنان احساس بی‌قراری می‌کرد، اما هنوز علت آن را به درستی نمی‌دانست.
او، جابر بن عبدالله انصاری، از صحابۀ بزرگوار و وفادار پیامبر اکرم (ص) بود؛ صحابی‌ای که از همان روزهای نخستین اسلام، عشق و ارادت خود را به رسول خدا و اهل‌بیت پاک ایشان نشان داده و سال‌های طولانی در کنار پیامبر و اهل‌بیت زیسته بود.
در میان راه، ناگهان سخن پیامبر اکرم (ص) را به یاد آورد؛ روزی که آن حضرت به او فرموده بودند:
«ای جابر! خداوند عمری طولانی به تو عطا خواهد کرد. چشمانت نابینا خواهد شد و این مژده را نیز به تو می‌دهم که نخستین زائر فرزندم حسین (ع) و دیگر شهدای دشت کربلا خواهی بود.»
 
میراث یک پیشگویی
در همان لحظه، علت بی‌قراری خود را دریافت. با خود زمزمه کرد: «گویا امروز همان روزی است که رسول خدا (ص) وعده‌اش را داده بودند.»
جابر و عتیه همچنان به راه خود ادامه دادند. چند کوچه و چند محل را پشت سر گذاشتند تا اینکه عتیه سکوت سنگین میان راه را شکست و گفت:
«قربان شما شوم، آقا! چرا امروز این‌قدر در سکوت فرو رفته‌اید؟ این سکوت چه حکمتی دارد؟»
جابر آهی از نهاد برکشید و با چشمانی اشک‌آلود گفت:
«چه بگویم، عتیه؟ هنوز چهل روز بیشتر از آن مصیبت بزرگ نگذشته است. گروهی که نه حرمت پیامبرشان را نگه داشتند و نه حرمت اهل‌بیت او را، فرزند رسول خدا، حسین بن علی (ع)، فرزند امیرالمؤمنین علی مرتضی (ع) و حضرت فاطمۀ زهرا (س) را در دشت کربلا به شهادت رساندند. فرزندانش را با بی‌رحمی کشتند، حتی به طفل شش‌ماهه‌اش نیز رحم نکردند و گلویش را دریدند. خاندان پاکش را به اسارت بردند...
از کجای دشت کربلا برایت بگویم؟ هر گوشه‌اش، روایت درد است؛ روایت مظلومیت، ظلم، غارت، بی‌حرمتی و ستم. ولی با همۀ مصیبت‌ها، شجاعت، ایثار، وفاداری، ایمان و شهادت نیز در آن جلوه‌گر شد. حسین (ع) برای احیای دین جد بزرگوارش، رسول خدا (ص)، جان خود و عزیزانش را فدا کرد.
وای بر قاتلان سنگدل او! وای بر کسانی که در برابر آن همه ظلم سکوت کردند و همراه ستمگران شدند، و وای بر آنان که در خانه‌های خود نشستند و تماشاگر این فاجعه بودند.»
 
بغض چهل روزه
اشک از چشمان نابینای جابر جاری بود و صدایش لحظه‌به‌لحظه لرزان‌تر می‌شد. جابر با همان حال اندوه و اشک‌آلود ادامه داد:
«عتیه! نمی‌دانم این مردم در روز قیامت چه پاسخی در برابر رسول گرامی اسلام (ص) خواهند داشت. چه جوابی برای امیرالمؤمنین علی (ع) خواهند داشت؟ چه پاسخی برای پاره تن پیامبر، حضرت فاطمۀ زهرا (س)، خواهند داشت؟
مگر رسول خدا (ص) نفرموده بودند: «حسینٌ منّی و أنا من حسین»؟ یعنی: حسین از من است و من از حسینم.
و مگر نفرمودند: «إنَّ الحُسَینَ مِصباحُ الهُدی و سَفینَةُ النَّجاة»؟ یعنی: همانا حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است.
پس چگونه دلشان آمد چنین جنایتی را مرتکب شوند؟»
بار دیگر سکوتی سنگین میان آن دو حکمفرما شد. جابر و عتیه با چشمانی اشک‌بار و دل‌هایی اندوهگین، راه خود را به سوی دشت کربلا ادامه دادند.
پس از مدتی، عتیه سکوت را شکست و گفت:
«آقاجان! قربان شما شوم، به مزار شهدا رسیدیم.»
 
بر مزار بی‌سر
هنوز سخن عتیه به پایان نرسیده بود که ناله‌های جابر از نو آغاز شد. با صدایی لرزان و آمیخته با گریه گفت:
«سرورم... آقایم... مقتدایم... مولای بی‌سرم... تو کجا رفتی و امت را تنها گذاشتی؟ لعنت خدا بر قاتلان تو! لعنت خدا بر آن قوم ستمگری که سرت را از بدنت جدا کردند. آخر تو چه گناهی داشتی؟ فرزندانت چه جرمی مرتکب شده بودند که آنان را به شهادت رساندند؟ حضرت عباس علمدار چه تقصیری داشت که دستانش را از بازوانش جدا کردند؟ خاندان پاکت را به چه حکمی به اسارت بردند؟
مگر نمی‌دانستند تو فرزند رسول(ص) خدایی؟ مگر نمی‌دانستند فرزند علی مرتضی (ع) و فاطمۀ زهرا (س) هستی؟»
نجواها، اشک‌ها و نفرین‌های جابر همچنان ادامه داشت. عتیه نیز دیگر نتوانست خود را نگه دارد. بغضش شکست و همراه مولایش گریست.
هر دو خود را بر مزار سیدالشهدا (ع) انداختند و با تمام وجود اشک ریختند. لحظه‌ها یکی پس از دیگری سپری می‌شد و ناله‌های عاشقانۀ آنان فضای دشت کربلا را پر کرده بود.
پس از مدتی، اندکی آرام گرفتند.
در همین هنگام، عتیه احساس کرد صدایی از دور می‌شنود. گوش خود را بر زمین گذاشت. سپس برخاست، اطراف را نگریست و دوباره گوش داد.
ناگهان با صدایی بلند گفت:
«آقاجان! قربان شما شوم، صدای کاروانی به گوش می‌رسد... از سمت شام... از سمت شام!»
 
ندای شام
جابر با شگفتی از جا برخاست و پرسید:
«از سمت شام؟ چه کسانی می‌توانند باشند، عتیه؟»
عتیه پاسخ داد:
«هنوز فاصله دارند، آقا. نزدیک‌تر شوند، خواهیم شناخت.»
جابر با حالی آمیخته به امید و اشک، زیر لب زمزمه کرد:
«آیا ممکن است کاروان اهل‌بیت باشد؟ آیا اسیران آزاد شده‌اند؟ آیا می‌توانم بار دیگر بوی حسین (ع) را از وجود امام سجاد (ع) استشمام کنم؟ آیا می‌توانم صدای حضرت زینب کبری (س) را دوباره بشنوم؟»
هر دو چشم به افق دوختند و در انتظار نزدیک شدن کاروان ماندند.
کاروان لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد تا سرانجام مشخص گردید که آن، کاروان اهل‌بیت پیامبر (ص) و خاندان امام حسین (ع) است؛ کاروانی که پس از روزهای سخت اسارت، از شام خود را به دشت کربلا رسانده بود.
جابر با حالی آکنده از شوق و اشک، صدای خود را بلند کرد و گفت:
«عتیه... عتیه... بوی حسین (ع) و علی مرتضی (ع) به مشامم می‌رسد. آیا درست می‌گویم؟»
عتیه با صدایی آمیخته به گریه پاسخ داد:
«آری، آقاجان. درست می‌فرمایید. این کاروان اهل‌بیت سرور و سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین (ع) است. امام سجاد (ع)، حضرت زینب کبری (س) و دیگر اهل‌بیت، پس از رهایی از اسارت، از شام به دشت کربلا بازگشته‌اند.»
 
دیدار در کربلا
کاروان خسته، با دل‌هایی سرشار از درد و رنج، پس از چهل روز اسارت، خود را به دشت کربلا رساند تا بر مزار سیدالشهدا (ع) و دیگر شهدای مظلوم کربلا حاضر شود.
همگی از شتران و اسب‌های خود فرود آمدند. هر یک با اشک و اندوه، خود را بر مزار عزیزی انداختند و یکی از جان‌سوزترین و غم‌انگیزترین صحنه‌های تاریخ رقم خورد.
جابر با کمک عتیه، خود را به محضر امام علی بن الحسین، حضرت سجاد (ع)، و حضرت زینب کبری (س) رساند. آنان را در آغوش کشید و اشک امانش نداد. ناله‌ها دوباره آغاز شد، خاطرات عاشورای خونین زنده گردید و دردهای دوران اسارت بار دیگر در دل‌ها تازه شد.
در آن لحظه، دشت کربلا بار دیگر شاهد اشک، آه، دعا، نفرین بر یزید و یارانش و یادآوری بزرگ‌ترین مظلومیت تاریخ اسلام بود.
و این‌گونه، فلسفۀ اربعین حسینی جلوه‌ای دیگر یافت و نام جابر بن عبدالله انصاری، به‌عنوان نخستین زائر حضرت اباعبدالله الحسین (ع) و دیگر شهدای دشت کربلا، برای همیشه در تاریخ اسلام ثبت شد.
 
اقتباسی از منابع تاریخی اسلام و واقعۀ جان‌سوز کربلا
سال ۶۱ هجری قمری
https://avapress.net/vdccmiq102bqe18.ala2.html
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما