خبرگزاری صدای افغان(آوا)- سرویس آیین و اندیشه: جنگ میان مسلمانان و مخالفان آنان، جنگ میان حکومتهایی که بهتدریج پای کشورهای دیگری نیز به آن کشیده شد؛ جنگی که نام فلسطین و رژیم اسرائیل را بیش از پیش در ذهن جهانیان برجسته کرد و درد و رنج مردم بیدفاع را به نمایش گذاشت.
از دیدگاه من، ظلم هیچگاه بیپاسخ نمیماند. در آموزههای دینی نیز بر پرهیز از ظلم و رعایت حقوق انسانها تأکید فراوان شده است. انسانی که مورد ظلم قرار میگیرد، درد آن را فقط با جسم خود احساس نمیکند؛ بلکه این درد در قلب و روح او نیز باقی میماند.
فلسطین سرزمینی است که سالها اشک، آه، ترس، شهادت، بیوفایی، خیانت و وحشت را تجربه کرده است. مردمی که بارها فریاد کمک سر دادهاند و از مسلمانان و دیگر انسانهای جهان خواستهاند آنان را تنها نگذارند.
زمانی که فریاد کمک شنیده شد
در میان این حوادث، ایران از نگاه من جایگاه ویژهای دارد. هنگامی که فلسطینیها در سختترین شرایط قرار داشتند، جمهوری اسلامی ایران مواضع خود را در حمایت از فلسطین اعلام کرد و در برابر رژیم اسرائیل ایستاد.
من بهعنوان یک دختر افغان، این موضع را نشانهای از حمایت از مردم فلسطین و دفاع از آرمانهای اسلامی میدانم. برای من، ایران کشوری است که در این شرایط شجاعت خود را نشان داده و در کنار مردمی ایستاده که سالها با جنگ و رنج دستوپنجه نرم کردهاند.
آیتالله شهید خامنهای نیز در نگاه من، تنها یک رهبر سیاسی نبود؛ بلکه عالمی بود که برای بسیاری از مسلمانان جهان جایگاه ویژهای داشت. من او را شخصیتی میدانم که در شرایط دشوار، از مواضع خود عقبنشینی نکرد و در برابر جنگ ایستادگی کرد.
گسترش جنگ و سنگینتر شدن اندوه
با گذشت زمان، دامنه درگیریها گستردهتر شد و جنگ از فلسطین به رویارویی مستقیمتر میان ایران و آمریکا کشیده شد. در این میان، نگرانیها درباره جان رهبران و شخصیتهای سیاسی نیز افزایش یافت.
شهادت آیتالله خامنهای، آنگونه که من در این روایت بیان میکنم، برایم باورکردنی نبود. هنگامی که خبر آن را شنیدم، ابتدا نمیتوانستم آن را باور کنم. احساس میکردم باید خودم با چشمانم ببینم تا بتوانم آن را بپذیرم.
آن روز، آسمان کابل برای من دیگر همان آسمان همیشگی نبود. آسمان سفید و درخشان ناگهان در ذهنم زیر ابرهای تاریک قرار گرفت. از هر طرف صداهایی به گوش میرسید؛ یکی چیزی میگفت و دیگری روایت دیگری داشت. خودم نمیدانستم چه باید بگویم و چه کاری از دستم برمیآید.
تنها کاری که میتوانستم انجام دهم، دعا کردن بود. خداوند متعال او را مورد رحمت و مغفرت خود قرار دهد و جایگاه نیکویی برایش در آخرت قرار دهد.
جنگ، فقط میدان نبرد نیست
جنگ تنها در میدانهای نظامی اتفاق نمیافتد. جنگ وارد خانهها، قلبها و زندگی انسانها میشود.
مردم عزیزان، خانهها، داراییها و آرامش خود را از دست میدهند؛ اما بیشترین آسیب را کودکان و سالمندان میبینند. آنان کسانی هستند که شاید حتی دلیل جنگ را ندانند، اما سنگینترین پیامدهای آن را تحمل میکنند.
مردم ایران و فلسطین سالها با درد و اضطراب زندگی کردهاند. گاهی انسانها آنقدر درگیر جنگ میشوند که فراموش میکنند قرار نبود جنگجو باشند؛ قرار بود زندگی کنند، خانواده تشکیل دهند، درس بخوانند، کار کنند، بخندند و آیندهای آرام داشته باشند.
از خود میپرسم: چند انسان دیگر باید جان خود را از دست بدهند تا این جنگ پایان پیدا کند؟
خانهها، حیوانات، آسمان و زمین، درختان، پرندگان، گلها و انسانها، همه از جنگ آسیب میبینند. جنگ فقط انسانها را زخمی نمیکند؛ طبیعت و زندگی را نیز ویران میسازد.
اختلاف میان مسلمانان؛ زخمی که نباید عمیقتر شود
اما در میان تمام این دردها، چیزی بیش از همه ذهن مرا به خود مشغول کرده است: نبود وحدت میان مسلمانان.
ما انسانها گاهی زندگی را به دو قسمت و چندین دسته تقسیم میکنیم: جوان و پیر، سیاه و سفید، فقیر و غنی، سنی و شیعه و بسیاری تقسیمبندیهای دیگر.
این دستهبندیها اگر به دشمنی و نفرت تبدیل شوند، میتوانند انسان را تنها کنند و دردهای پنهان و آشکار زیادی به وجود آورند.
برای من مهم نیست که یک مسلمان سنی باشد یا شیعه؛ مهم این است که هر دو مسلماناند و هر دو خود را بنده خداوند(ج) میدانند.
آیا هر دو انسان نیستیم؟
آیا هر دو از فرزندان آدم نیستیم؟
آیا هر دو بنده خداوند متعال نیستیم؟
پس چرا باید اختلافهای مذهبی، ما را از یکدیگر جدا کند؟
پیامبران الهی همواره انسانها را به ایمان، همدلی، اخلاق، وفاداری، دوستی و دوری از ظلم دعوت کردهاند. اگر ما این پیامها را میدانیم، پس چرا هنوز در میان خود دیوار میسازیم؟
من از همه مسلمانان میخواهم اختلافهای مذهبی را بهانهای برای دشمنی قرار ندهند و بتوانند در کنار یکدیگر، با احترام و برادری زندگی کنند.
کلید پیشرفت، وحدت است.
انسانها میگویند ما اشرف مخلوقات هستیم، اما گاهی انسانیت را فراموش میکنیم.
اخلاق شاید چیزی نباشد که بتوان آن را خرید، اما میتواند ارزشهایی را در وجود انسان ایجاد کند که هیچ ثروتی قادر به خریدن آن نیست.
پس وحدت کجاست؟
شاید پیش از قضاوت دیگران، لازم باشد خودمان را قضاوت کنیم. پیش از آنکه بپرسیم دیگری سنی است یا شیعه، باید از خود بپرسیم: آیا او نیز انسان نیست؟ آیا او نیز بنده خدا(ج) نیست؟
من باور دارم که وحدت، یکی از مهمترین کلیدهای پیشرفت جوامع اسلامی است. اگر مسلمانان بتوانند اختلافهای خود را مدیریت کنند و به جای دشمنی، بر مشترکات خود تمرکز کنند، میتوانند آیندهای بهتر بسازند.
زمستان میگذرد
من نمیتوانم زخمها و دردهای مردم ایران و فلسطین را با چشمان خود ببینم، اما قلبی دارم که میتواند درد آنان را احساس کند.
میدانم روزها در گذرند. اما واقعیت این است که همه چیز به سادگی نمیگذرد. برخی اتفاقات در ذهن و قلب انسان باقی میمانند.
میگویند زمستان میگذرد، اما سیاهی برای زغال میماند.
من به رویاهای بزرگ باور دارم. شاید کسی به من بگوید که رویاپردازی میکنم و در زندگی و انسانها چیزی دوستداشتنی وجود ندارد. اما من میپرسم: اگر امید و رویا نباشد، چگونه باید ادامه داد؟
شاید حتی خاکستر هم حافظه داشته باشد؛ حافظهای از آتشهایی که پشت سر گذاشته است.
غم و اندوهی که امروز تحمل میکنیم، نباید تنها بهای زنده ماندن باشد؛ باید فرصتی برای آموختن، بهتر شدن و ساختن آیندهای متفاوت باشد.
ای کاش این جنگ پایان یابد.
ای کاش دیگر هیچ حقی پایمال نشود.
ای کاش ظلم از میان برود.
ای کاش مردم ایران، فلسطین و همه کشورهایی که درگیر جنگاند، دوباره آرامش را تجربه کنند.
ای کاش صلح، وحدت و یکپارچگی مانند سپیدهدم، چهره خود را به جهان نشان دهد.
امید به آینده
مردم ایران، ناامید نشوید.
فرزند مهتاب، گریه نکن؛ آفتاب همیشه نمیدرخشد، اما تاریکی نیز برای همیشه باقی نمیماند.
من کسی را نداشتم که زندگی را به من بیاموزد؛ مجبور شدم خودم یاد بگیرم چگونه زندگی کنم و فقط خودم میدانم که این مسیر چقدر سخت بوده است.
اما یک چیز را آموختهام: اگر خداوند(ج) به انسان رویایی بدهد، شاید روزی راه تحقق آن را نیز برایش باز کند. باید باور داشت؛ شاید زمان آن نزدیکتر از چیزی باشد که تصور میکنیم.
آرزوی یک دختر افغان
من یک دختر افغان هستم؛ گاهی احساس میکنم مانند روحی شدهام که جسمش در خانه است، اما فکر و خیال و روحش همیشه در بیرون از خانه، در میان مردم و اتفاقات جهان پرسه میزند.
من درد مردم را احساس میکنم، حتی اگر نتوانم آن را با چشمان خود ببینم.
تمام سختیها سرانجام روزی به گذشته تبدیل میشوند؛ اما بعضی خاطرات و زخمها در قلب انسان باقی میمانند.
با این حال، هنوز امیدوارم.
امیدوارم روزی جنگ پایان یابد، مردم دوباره لبخند بزنند و مسلمانان به جای ایستادن در برابر یکدیگر، در کنار هم بایستند.
من، یک دختر افغان، آرزو دارم روزی بتوانم به مزار آیتالله شهید خامنهای بروم و از نزدیک او را زیارت کنم.
این آرزوی من است؛ آرزوی دختری که در میان جنگ و خبرهای تلخ، هنوز به صلح، وحدت، انسانیت و آیندهای روشن باور دارد.
شاید جنگها روزی تمام شوند؛ اما آنچه پس از جنگ باقی میماند، انتخاب ماست: ویرانی و نفرت، یا صلح و وحدت.
من انتخاب دوم را میخواهم.